متن سخنرانی دکتر ولیاله محرابی (پدر جراحی اطفال در ایران و مؤلف دایره المعارف تاریخ مصور پزشکی جهان)
- این سخنرانی در دومین نشست تخصصی انجمن ایران تاریخ اجتماعی علم و فناوری انجام شده است. این نشست در تاریخ … در محل دفتر انجمن برگزار شد.
لغتنامهی دهخدا، دارالفنون را به نام دانشسرا یا مدرسه عالی یا آموزشکده تعریف کرده است، ولی با توجه به طیف وسیعی از علوم و فنون که در دارالفنون بود و آن را تشکیل داد، شاید بهتر بود مینوشتند «دارالفنون و علوم» که هردویش جمع باشد. وقتی فنون را میگوییم، فنون نظامی و امثال اینها را هم شامل میشود. این دانشسرا به همت میرزاتقی خان فراهانی ملقب به امیرکبیر، وزیر نامدار ناصرالدین شاه در سال ۱۲۶۸ تاسیس شد. ۱۳ روز قبل از بازگشایی و افتتاحش، امیرکبیر را از کار معزول کردند تا در جشن افتتاحیه حضور نداشته باشد. ناصرالدین شاه آنجا را با حضور ۶ نفر از معلمان اتریشی که به ایران دعوت کرده بودند، افتتاح کرد. شاگردانی که در آن زمان در دانشکده دارالفنون پذیرفته میشدند، بین ۱۴ تا ۱۶ ساله بودند. همه آنها هم از اشراف زادگان و فرزندان سرشناس مملکتی قرار داشتند که بعدها خودشان هم صاحبان منصبی شدند.
در ابتدا قرار بر این بود که تعداد ۳۰ نفر دانشجو داشته باشد، ولی کمکم این تعداد به ۱۵۰ نفر رسید. در آن زمان دولت انگلیس و دولت روسیه خیلی سعی داشتند که این دانشسرا را زیر سلطه خود بگیرند، تا معلمان را از جایی که مد نظرشان خودشان است، مانند سفارتخانهها، دعوت کنند. البته امیرکبیر با این مسأله بسیار مخالف بود و با نیک اندیشی که در این زمینه کرد، سعی کرد که تحصیلکردههای آلمانی یعنی آلمانی زبان را که اتریشی باشند و از نظر سیاست و مسائل کشمکشی با ایران ارتباطی نداشته باشند، بیطرفانه انتخاب کند.
در دانشکدهی دارالفنون یا در مرکز دارالفنون، شعب مختلفی تشکیل داده شد. گروه نظامی بود، پزشکی و جراحی بود، داروسازی بود، معدنشناسی و زبانهای مختلف هم بودند. بعد هم هنر به آن اضافه شد. تحصیل در آن زمان در آنجا مجانی بود، یعنی پول نمیپرداختند و حتا از دولت هم کمک میگرفتند و به آنها کمک هزینه میدادند. به آنهایی که شاگردان ممتاز بودند، جایزههای دیگری هم میدادند.
دارالفنون در سال ۱۲۶۸ تأسیس شد که میتوان آن را تحول و دوره جدیدی در فرهنگ ایران زمین شمرد. هرچند اقدام عباس میرزا و میرزا عیسی قاسم و محمدشاه با اعزام پنج نفر، این کار را شروع کرده بودند، ولی کافی نبود. دارالفنون بیشتر با معلمان اروپایی میگشت و در ظرف ۴۰ سال توانست ۱۱۰۰ پزشک تربیت کند. چون این افراد آموزششان را از اروپاییها میگرفتند، با فرهنگ غرب اروپایی آشنا شده بودند و این را هم بین جامعه ما اشاعه میدادند. از اینجا شروع کنیم که اصلا دارالفنون چگونه تشکیل شد؟ چون در یک آنِ واحد که دارالفنون نمیتوانست به وجود آید. اوایل قرن نوزدهم میلادی، حضور فتحعلیشاه با امپراطوری ناپلئون مصادف بود. ناپلئون بناپارت در فرانسه، دیدگاههای دنیای غرب به سوی شرق را اشاعه میداد و خیلی دلش میخواست ببیند در شرق چیست. صفویه هم خیلی علاقهمند بود با اروپا همگام شود، سلسله قاجار هم به دنبالهروی از صفویه این کار را گسترش دادند. هر شاهی که میآمد و یا هر یک از مسؤولان، یک نفر مترجم و یک نفر مشاور خارجی داشت. ناصرالدین شاه هم در این زمان [یاکوب ادوارد] پولاک را به عنوان طبیب خود انتخاب کرده بود. تعداد زیادی از پزشکان ایرانی که به فرانسه و اروپا فرستاده بودند به کشور برگشتند. ولی هیچکدامشان توانمندی این را نداشتند که دارالفنون را اداره کنند.. این امر سبب شد که چه ناصرالدین شاه و چه امیرکبیر، در آن زمان، همفکر، برای این نابسامانی کاری کنند. امیرکبیر در سال ۱۲۶۶ (ه.ق) دستور داد که در کنار ارگ شاهی، دارالفنونی را بسازند. در مورد آنچه امیرکبیر را هم با آن آزاد منشیاش به این فکر انداخته بود، سه اصل عمده وجود داشت. یکی این که امیرکبیر سفرهای زیادی به روسیه و لنینگراد داشت، سفری به اروپا و سفری به ارزروم ترکیه کرده بود و دیده بود آنها ۳۰ سال زودتر از ما دارالفنون داشتند. این امر سبب شد او هم تشویق شود که چنین برنامهای را پیاده کند. دوم این که با بازگشت محصلان از اروپا به کشور، بین تحصیلکردههای جدید و خارجیها از یک طرف و پزشکان سنتی گذشته از طرف دیگر، اختلاف نظرهایی به وجود آمد. امیرکبیر فکر کرد که این نابهسامانی را باید در جایی خاتمه دهد. در نتیجه دستور تاسیس دارالفنون را داد. امیرکبیر فکر میکرد که دولتهای دیگر مثل انگلیس و فرانسه و روسیه ممکن است مشکلاتی در انجام این کار پیش آورند، بنابراین با آلمانی زبانها کار را شروع کند. درواقع سنگ بنا در سال ۱۲۶۶ گذاشته شد و در سال ۱۲۶۸ که نقشه که تمام شد، دارالفنون افتتاح شد. امیرکبیر از پیش از بازگشایی دارالفنون به فکر بود که چه کار کند. او مشاوری به نام داوودخان داشت که مترجمش بود و زبانهای مختلف فرانسه، انگلیسی و آلمانی را میدانست. به داوودخان دستور داد که تعدادی از اطبا، مسؤلان و معلمان را از خارج به ایران دعوت کند. با این نظریه، داوودخان به اروپا میرود و شش، هفت نفر را برای این کار دعوت میکند. این هفت نفر، گردانندگان و برنامهریزان سیستم دارالفنون شدند. در پزشکی، هم دکتر پولاک فعال بود. در داروسازی فکوتی، در معدنشناسی چارنوتا و امثال اینها. طوری برنامهریزی شد که این هفت نفر بتوانند از اروپا به خصوص از اتریش به ایران بیایند. هابسبورگ، امپراطور اتریش با این موضوع موافق نبود و هیچوقت هم رضایت نداد. دلیلش هم این بود که او میدانست یک سیاست انگلیسی و یک سیاست روسی پشت قضیه است. او با توجه به وضع نابهسامان اروپا از این کار، ابا داشت. درنهایت این گروه از طریق آکادمی وین انتخاب شدند و به ایران آمدند. با رسیدن اینها، آن جلسه معروف افتتاح دانشگاه یا مرکز علمی تشکیل شد و دارالفنون کار خودش را شروع کرد. پولاک که پزشک بود، چون مسیرش تغییر کرده بود از راه ترابوزان و قسطنطنیه به ایران وارد شد و دو روز دیرتر رسید. او که دو روز قبل از مرگ امیرکبیر به ایران رسیده بود، خیلی سرخورده شد. به او گفتند به علت تغییر و تحولاتی که در دولت ایجاد شده، امیرکبیر برای پیشواز شما نیامده، ولی بعد متوجه شد که داستان چیست. اداره مدرسه دارالفنون، دست دولت بود، یعنی فقط شاه بود که اداره میکرد و رئیس دانشگاه یا رئیس مدرسه فقط میتوانست کارهای مخصوص خودش را انجام دهد. وقتی که دانشکده (دارالفنون) تاسیس شد، فکر این را کردند که دانشکده طب یا مدرسه طب، احتیاج به بیمارستان دارد، ناصرالدینشاه هم دستور داد تا در سال ۱۲۹۰ بیمارستان سینا را بسازند. آنجا هم مسؤولان مختلفی داشت و دانشجوها برای دوره آموزشی و دوره طب به آنجا میرفتند. این نظم به همین صورت ادامه داشت ولی همیشه این درگیری وجود داشت که چه اشخاصی و چه گروهی بیاید. قبل از جنگ جهانی اول، با تغییراتی که در دنیا رخ داد، فروپاشی امپراتوری بزرگ اتریش و مجارستان از یک طرف، فوت امیرکبیر و نیز عدم توانایی اساتیدی که در اینجا بودند از طرف دیگر، سبب شد که تغییراتی در کل دارالفنون ایجاد شود. از ۱۳۰۳ مدرسه داروسازی از دارالفنون جدا شد. ابتدا به لالهزار و از آنجا به شیخ هادی رفت. اولین بار فرانسویها بعد از اینکه به ایران آمدند سبب شدند تعدادی از پزشکان آلمانی زبان از بخشهای مختلف دانشکده کنار گذاشته شوند. از نظر علمی، با کنار گذاشتن اینها بلافاصله رکودی در امر دانشکده به وجود آمد که نمیدانستند با آن چه کار کنند. این بار گروه دیگری را انتخاب کردند که هر کدامشان بسیار مؤثر بودند. یکی از آنها خود پولاک بود. پولاک وقتی به ایران آمد ۱۰ سال تمام در ایران و در دانشکده کار کرد. کارش هم فقط در دانشکده بود و هیچ ارتباطی با دربار نداشت. بقیه پزشکان وقتی که برای شروع میآمدند به دربار میرفتند و کارشان را در دربار آغاز میکردند. این امر سبب میشد کار آموزش عقب بماند. ولی تنها هدف پولاک آموزش و تحقیق بود. منتها چون تحقیق در ایران وجود نداشت، او نتایج این تحقیق را به وین میبرد. یعنی ایشان هرکاری که میکرد، کلیه گزاراشها و تمام این مسائل را با نامه به اروپا میفرستاد. در اروپا و در دانشگاه وین هم یک جای مخصوص برای او گذاشته بودند که قسمتهای شرق را رسیدگی و بررسی کنند. مثلا در مرحلهی اول، وبا و جذام برای آنها ناشناخته بود. او این مدارک را میفرستاد. یا میگفت امروز سنگ مثانه در داخل مطبم عمل کردم یا چشم پزشکی کردم، از این کارهای مهم، همه اینها را انتقال میداد. این در کتاب معروف پولاک، «ایران و ایرانیان» ثبت شده است. مشخص است این نامهها که یکی بعد از دیگری ارسال شده، چه هدفی را داشته است. او دو هدف را پیاده میکرده است. یکی این که هم خود آموزش میدید و به آنجا میفرستاد و باعث آموزش آنها میشد، هم آنها در این زمینه بررسی میکردند. مثلا درمان با آرسنیک. برای آنها غیرقابل قبول بود که ما برای درمان خیلی از بیماریها از آن استفاده میکردیم، فارغ از اینکه حالا یا درمان میشد یا نه.
او مینویسد واقعا من به شجاعت پزشکهای قدیم ایرانی احترام میگذارم. بابت همین مسأله بود که همیشه به پزشکان قدیم نظر بسیار مثبتی داشت. پس از مدتی، پولاک را به دربار دعوت کردند. او هم آمد و به جای دکتر [لویی آندره ارنست] کلوکه پزشک درباره شد. اشنایدر، فرد دیگری بود که دعوت کردند و آمد. او هم خدمات مهمی در ایران و در دانشکده دارالفنون انجام داد. برنامهریزی حفظالصحه ایران را به نام او ثبت کردهاند. پزشک دیگری که به ایران آمد، [یوهان لوئیس] شلیمر بود. شلیمر فرزند یک بانکدار بود، او پیاده و از راه کردستان وارد ایران شد و به طالش رفت. هفت سال تمام در طالش روی لپرا (باکتری جذام) کار کرد و به باسیل آن هم رسید و بعد درمان آن را شروع کرد. او هم این دستاوردها را یکی بعد از دیگری به وین انتقال میداد. این پزشکان در این میان تعداد زیادی شاگرد ایرانی هم تربیت کردند، از جمله محمدحسین افشار. ایشان کسی است که با پولاک و دو نفر دیگر از همکارانش به نام آل بویه و فکوتی، کتاب مرجع آناتومی را نوشتند. سالیان سال در ایران از این آناتومی استفاده میکردند. پولاک هم ارتباط مستقیمی با پاتولوژیستهای وین داشت. میرزارضا همدانی و میرزامحمد مازندرانی از شاگردهای معروف پولاک بودند. افتخار پولاک این بود که شاگردی در اینجا تربیت میکرد، که برای تخصص در فرانسه پذیرفته میشد. پولاک بیمارستانی در خارج از تهران تأسیس کرد که شاگردانش را آنجا آموزش میداد. این کار باعث شد که آموزش، فرمی به خودش بگیرد. تا اینکه با پیشرفت جنگ جهانی به ایران حمله کردند و این افراد را از ایران بیرون کردند. لذا وضعیت طب در دارالفنون آن طوری که دلشان میخواست نشد، یعنی تحقیق در ایران پیش نرفت. دانشجویان، آموزش را به صورت خیلی سطحی و در حدی میدیدند که توانستند با دارالفنون از اروپا بیاورند.
در آن زمان شخصی به نام دکتر آلبو را میبیند و به استخدام دولت ایران درمیآورد. او هم مشترکا با پزشکان ایرانی که در اینجا دوره دیده بودند از نو در احیای دارالفنون میکوشند. از دیگر افرادی که مورد توجه بودند، دکتر ایلبرگ بود. او آخرین جراح آلمانی زبان بود که در بیمارستان احمدیه که یک بیمارستان دولتی بود کار میکرد. ایشان مدتی هم رئیس بیمارستان سینا بود. از خاطرات مهم ایشان این است که زمانی که مجبور شد از ایران برود چاقوی جراحی را به دست یکی از شاگردانش به نام دکترحسین خان معتمد، میدهد و میگوید شما تنها کسی هستید که میتوانید از امروز به بعد این افتخار را داشته باشید در مملکت خودتان جراحی کنید. من با تمام اعتماد و اطمینان به شما این اجازه را میدهم. دکتر معتمد اولین پزشک جراح ایرانی است که در ایران کار را شروع کرد. بعد از این دوره، دوران دیگری شروع میشود و رفته رفته دانشگاه تهران و دانشکده پزشکی باز میشود. نکتهای که در اینجا باید به آن اشاره کنم، این که پولاک سعی میکند تعداد زیادی از پزشکان را از ایران خارج کند. این بار دوم است که در تاریخ ایران، طب ایران به خارج برده میشود. بار اول در زمان فیثاغورث بود، وقتی جندی شاپور را ساختند، ایشان ۱۶۸ گیاه از ایران برد، زمانی که اینها گیاهان دارویی بودند. بار دوم هم توسط پولاک بود که ایشان هم در تمام طول این مدت، مقدار زیادی گیاهان ایرانی و تخم گیاهان ایرانی را تجزیه و تحلیل کرد، به وین برد و در باغ وین، اینها را کاشت، طوری که امروز خودش منشأ مهمی در این ناحیه است. پولاک چهارسال بعد از این که به وین رفت، دوباره به ایران برگشت و بدون پذیرش هیچگونه مسؤولیتی، به بررسی همین موارد پرداخت.